هورادهوراد، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

هوراد جوانمرد نیک

سیزده بدر

گل پسر همینکه به مکان منتخب بزرگترا برای بدر کردن سیزده رسید شروع به دویدن کرد بابایی هم کفشاشو در آورد تا قند عسل راحتتر جست و خیز کنه خلاصه روز طبیعت با بازی هوراد و امید و بدو بدو کردن,توپ بازی و داخل چادر رفتن و دالی کردن ادامه پیدا کرد و بزرگترا هم البته در دو گروه آقایان که مشغول صحبت در مورد مسائل فنی و خانمها که خاله شده بود نقل مجلسو از اتفاقاتی که توی عروسی افتاده بود به همراه فیلم مستندش که با عینک یو وی دار هم قابل دیدن نبود ...و خیل خواستگارایی که لب چشمه بااسب اومده بودن تا پریسا رو سوار کنن و خاله تفنگ به دست همه رو تار و مار کرده بود و خلاصه هزار تا اتفاق دیگه اونقدر که عقربه ساعت به5 رسید و فرمان برگشت داده شد مامانی ...
17 فروردين 1391

عيد شما مبارك

پسر خوشگلم اين سومين عيديه كه پيش مايي سال اول توي شكم ماماني بودي و كنار سفره هفت سين دوسال بعد هم توي بغل مامان و بابا مرسي كه پيش مايي بي نهايت دوست داريم و عاشقتيم با اومدنت بركت و سلامتي و خير توي خونه ما و خونه خيلي از اطرافيان اومد اينو نه من كه خيليا ميگن دوست داريم و بخاطر وجود پر خير و بركتت خرا رو صد هزاران بار شكر ميكنيم ايشائ الله سالهاي سال اني عيدو جشن بگيري عيدت مبارك نازنينم   ...
5 فروردين 1391

روز دموكراسي

سلام قند عسلم خيلي وقته ماماني برات چيزي ننوشته ببخشيد عزيزم مامان يه كم كارش زياده جمعه اولين روزي بود كه ماماني اينقدر طولاني از گل پسر دور بود خيلي خيلي براي ماماني سخت بود و دلش همش پيش دردونه بود بابايي خيلي زحمت كشيد و از دردونه نهايت مراقبت رو كرد وقتي مامان اومد خونه نازدونه توي خواب ناز بود نصفه شب كه بيدار شد ماماني رو كه ديد لبخندي زد و دوباره چشماشو بست الهي مامان قربونت بره.  مرسي عزيزم كه اينقدر خوب تحمل كردي و به قول بابايي مراقب اونم بودي بابايي خيلي ازت تعريف كرد .خوب پدر و پسر باهم مچ شدينا: دموكراسي!!!‘برغون‘ خلاصه كلي جاي خوب و نه چندان خوب اينم اولين روز شركت دردونه در  دموكراسي!!! &n...
14 اسفند 1390

نامه پنجاه و پنجم(پرستار)

سلام به مهربونترین پسر دنیا قند عسلم الان که این نامه رو می نویسم تو مشغوله بازی با مامان بزرگ هستی آخه بابایی رفته ماموریت بعد از عمل مامان بزرگ و بابابزرگ مشکلات زیادی رو گذروندیم و مامانی داشت توی کارش مشکل پیش می یومد که بالاخره یه پرستار پیدا کردیم تا از تو مواظبت کنه و هوای مامان بزرگ و بابایزرگ رو هم  داشته باشه خدا رو شکر خانم خوبیه الان 6 روزه که پیشتونه امیدوارم که که برای هر دومون خیر داشته باشه هرچند مامان بزرگ الانم نمیذاره که پرستار تورو بشوره میگه می ترسم بچم بسوزه خودش پوشکت میکنه و غذا میده خلاصه پرستارم کار زیادی برات نمیکنه یعنی مامان بزرگ نمیذاره هرچند خدارو شکر همین که مامانی خیالش از بابت تو راحته خیلی خو...
1 اسفند 1390

نامه پنجاه و چهارم(سپاسگزاري)

هوراد: خدايا ازت ممنونم كه دعاي منو شنيدي و جوابمو دادي الان ديگه مطمئنم كه مامان و بابا راست ميگن كه منو خيلي دوست داري و هميشه پيشمي شكرت كه مامان و بزرگ و بابابزگمو سلامت بهم برگردوندي خيلي خيلي دوست دارم و بوست ميكنم.... ماماني: اين روزا مامان بزرگ نميتونه هورادو بغل كنه پسرم خيلي ناراحته فكر ميكنه چي شده كه مامان بزرگ بغلش نميكنه اينو از نا آرومياش و جيغاش ميشه فهميد روز اولي كه مامان بزرگ اومد خونه هوراد تا مامان بزرگو ديدي هي به پانسمان روي چشمش اشاره ميكرد مامان بزرگ گفت چشمم دودو شده يه دفعه هوراد زد ير گريه اونقدر كه به هق هق افتاد و هرچي مامان بزرگ و بقيه سعي ميكردن ساكتش كنن نميتونستن قربون پسرم برم كه اينقدر دل نازك و مهربو...
19 بهمن 1390