دلم تنگ شده
امروز مامان دلش برات يه ذره شده 1 ساعته ديگه مونده تا بيام پيشت كاش زودتر بگذره ماماني خيلييييييييي دوسسسسسسسسست دااااااااارم الان يه داستان برات تعريف ميكنم تا زمان زودتر بگذره زبید خاتون و بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خ...
نویسنده :
مامان و باباي هوراد
13:40






