نامه بيست و يكم ( اومدن خاله و دايي كوچيكه)
سلام و صد سلام به گل پسر مامان ديروز خاله اينا اومدن و عصر اومدن پيش قند عسل
اما حيف كه كوچولوي ما با ديدن دايي كوچيكه غريبي ميكنه شروع ميكنه به غرغر كردن امروزم شنيدم كه فراتر رفته و زده زير گريه آخه كوچولوي من دايي كوچيكه كه اينقدر دوست دارههههههههه حالا خوبه با ديدن خاله غريبي نميكني آخه خاله ديروز يك ساعتي توي پارك حسابي گل پسرو اين ور اون ور برد
ديشب حسابي تو پارك بهت خوش گذشتا
عسل مامان و بابا هرچند جاي بابايي خيلي خيلي خالي بود تو توي ماشين وقتي دايي كوچيكه داشت رانندگي ميكرد هي نگاش ميكردي اما اصلا سراغ فرمون نمي رفتي اگه بابابيي بود از همون اول آويزون فرمون ميشدي كه بگيريش قربون پسر رانندم برم امروز بابايي مي ياد پيشمون خدارو شكر آخه دل من و هوراد خيلي براش تنگ شده پسر گلم بيا از همينجا به بابايي بگيم كه خيلي خيلي دوسش داريم خدايا بابايي هورادو به سلامت برسون


نامه بيست و يكم ( اومدن خاله و دايي كوچيكه)
