نامه سي و سوم
سلام به قند عسل مامان و بابا و حبه انگور
ماماني ديروز صبح آماده اومدن به سر كار شده بود كه يه دل درد نامعلوم گرفت و نتونست بياد البته فكر كنم اونقدرا هم نامعلوم نبود قضيه مربوط به روز قبل و خوردن آش و بعدشم آبگوشت خونه مامان بزرگ بود ماماني هم كه توي خوردن آش كم نمي ياره
جمعه خاله ها خونه مامان بزرگ جمع بودن تا آش نذري بخورن . خاله اينا و بابابزرگ هم كادوهاي تولد بابايي رو بهش دادن دستشون درد نكنه.
بابا و دايي و عمو هم از فرصت استفاده كردن و سري به نمايشگاه ماشين زدن
و با كلي كاتالوگاي خوشگل برگشتن البته كلي هم كيف كرده بودن چون از ماشين شاسي بلند
تا كوتاه و نيمه كوتاه همه رو سوار شده بودن هر كدوم يه مدل انتخاب كرده بودن تا در آينده اي نه چندان معلوم خريداريش كنن(الهيييييييييييي آمينننننننننن)
5شنبه هم با رفتن خونه مامان برگ و بازي كردن شما پسر دردونه با عمه برات شيرين شد با عمو رضا هم داري آشناتر ميشي ويه كم بهش نزديك مي شي قربون پسرم برم كه اينقدر مهربونه آره مامان عمو رضا خيلي دوست داره تو هم بايد جواب دوست داشتنشو با دوست داشتنو و محبت بدي اگه ما قدر دوست داشتن ديگرانو ندونيم بعد يه مدت تنها ميشيم و تنهايي توي اين دنيا درد بزرگيه ايشاءلله كه پسر گل ما هيچوقت هيچوقت تنها نمونه و كسايي كه دوستش دارن مخصوصا زماني كه بهشون نياز داره پيشش باشن
هرچند خدا هيچوقت هيچوقت ما رو تنها نميذاره خدا هميشه يارت باشه ماماني
چهارشنبه هم كه تولد باباي دوست داشتني بود ماماني از سر كار بدو بدو رفت و گل و كيك و كادو خريد و اومد خونه و
توي اون بعد از ظهر مه آلود تولد بابايي رو جشن گرفتيم
طوري كه تا شب ادامه داشت و اونقدر پرخاطره كه سالهاي سال خاطراتش باقي مي مونه


نامه سي و سوم
