هورادهوراد، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

هوراد جوانمرد نیک

نامه سي و يكم(خاطرات سفر)

سلام به حبه انگور مامان  دوست داشتني ترين و بازهم دوست داشتني ترين پسر دنيا مامان قربون قد و بالات بره پسرم از همين الان شناگره اونقدر هيجان زده شدم كه از وسط سفر شروع كردم خدارو هزار مرتبه شكر كه به سلامتي برگشتيم و بهمون خوش گذشت ايشاءالله به همه اونايي كه در سفرن خوش بگذره و به سلامتي هم برگردن   گلدون مامان و بابا قربونت برم كه اينقدر خوب توي سفر با همه راه اومدي و همراهي كردي مطمئنم كه وقتي مرد بزرگي بشي اطرافيانت از اينكه با تو بيان سفر لذت مي برن و خوشحال ميشن چون اصلا توي سفر بداخلاقي نكردي البته موقع رفتن يه كم غر مي زدي اما جالبه وقتي توي بقيه ماشينا مي رفتي همه مي گفتن چهقدر مي خنديدي خب ديگه گل پسر خودشو ب...
3 مهر 1390

نامه سي ام (سفر)

سلام به گل محمدي مامان و بابا ببخشيد پسرم كه ماماني نتونست دو روز برات چيزي بنويسه آخه ماماني وقتش پر بود تو خونه هم كه هنوز از اينترنت خبري نيست هرچند اين دو روزم اتفاق خاصي نيفتاد خوشگل مامان بالاخره سفرمون جور شد فردا به اميد خدا راهي شمال مي شيم ايشاءالله كه حسابي بهمون خوش بگذره و خاطرات خوشي رو برامون رقم بزنه البته گلدونه من درسته كه خيلي از موارد هستن كه ميتونن باعث خوش گذشتن يا بد گذشتن بشن اما مطمئنن مهمترينش خود ما هستيم اگه وقتي مي ريم سفر توقعاتمونو كم كنيم و باسختيايي كه مخصوص سفره با خنده روبرو بشيم حتما حتما خوش ميگذره وقتي ميريم تو طبيعت كه بهمون خوش بگذره ديگه نبايد به فكر اين باشيم كه كثيف بشيم و.... بايد خودتو بسپا...
29 شهريور 1390

نامه بيست و نهم(كله پاچه)

سلام و 100 تا سلام به دوست داشتني ترين پسر دنيا قربون پسر دوست داشتنيم برم 5شنبه به سلامتي وارد 11 ماهگي شدي 5شنبه خونه مامان بزرگ با خوردن آبگوشت شروع شد كه متاسفانه عسل مامان و بابا ميل نفرمودند اما از اونجايي كه مامان بزرگ فكر اينو كرده بود براي گل پسر كته گذاشته بود كه خوشگل مامان با ماست خورد  عمه كه اومد حسابي باهاش بازي كردي ماماني يه كم حالش خوب نبود براي همين زودتر برگشتيم جمعه خاله زنگ زد ما رو دعوت كرد به خوردن كله پاچه و هوراد خان دوست داشتني هم كه حسابي خوششون اومده بود با لذت خوردن خوشم مي ياد كه مثل ماماني كله پاچه دوستي آخه بابا خيلي خوشش نمي ياد ولي خودمونيم 2 تاييمون ديشب حسابي كيف كرديما خدا رو شكر ...
26 شهريور 1390

نامه بيست و هشتم(پايان 10 ماهگي)

عسلم امروز وارد 11 ماهگي ميشه پايان 10 ماهگيت و ورود به 11 ماهگيت مبارك عزيزم  اين ماه نسبت به ماه گذشته تغييرات رشدي زيادي داشتي خدارو شكر ايشاءالله به خير و مباركي  تا تولد يكسالگيت چيزي نمونده به اميد خدا من و بابايي ميخوايم برات تولد بگيريم البته تا تولد بابايي هم چيز يادي نمونده اين مدت همش تولد بود خداروشكر ايشاءالله كه هميشه شادي باشه دوست داريييييييييييييم   ...
24 شهريور 1390

نامه بيست و هفتم(مامان بزرگا و بابابزرگا)

سلام به مهربونترين پسر دنيا خوشگل مامان امروز كه داشتم مي يومدم سر كار بيدار بودي جدايي ازت برام سخت بود از خدا ميخوام بهمون كمك كنه سالهاي سال من و تو و بابايي با همه فاميل كه دوستشون داريم و دوستمون دارن در كنار هم به سلامتي زندگي كنيم. راستي عسلم ديروز زنگ زدم به مامان بزرگ قلب و معدش درد ميكنه كوچولوي پاك من براي مامان بزرگ دعا كن از بس دارو خورده خسته شده از خدا بخواه حالش خوب بشه ايشاءالله خدا همه مامان بزرگا و بابابزرگا رو حفظ كنه  ميدوني عزيزم بزرگترا مايه خير و بركت تو زندگي هستن اينو من به چشم خودم ديدم گل محمدي مامان و بابا سعي كن هميشه به آدماي مسن كمك كني و احترام بذاري لذتاي زيادي توي دنيا هست ام...
23 شهريور 1390

مادرانه

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود   كه در   اسفند 87 ديده از جهان فروبست     متن زير داستان كوتاهي از اوست           مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند     قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند     لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند     لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها     قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها ...
22 شهريور 1390