هورادهوراد، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

هوراد جوانمرد نیک

دوست داريم خيلي زياد

ا امروز فقط ميخوام بگم من و  باباي دوست داشتني  خيلي دوست داريم تو فرشته زندگي من و بابايي ديوز عكساتو گرفتيم فوق العاده شدن ماشاءلله ماماني عين كارت پستاله  خدارو هزار مرتبه شكر   ...
22 شهريور 1390

نامه بیست وششم(روز خوب)

سلام عسلم ديروز روز خوبي بود  تولد يه آدم خيلي خوب ايشالله كه به ما هم كمك كنن كه خوب باشيم   ديروز ماماني قبل از اومدن پيش شما خان باشتين رفت عكاسي اما حيف كه عكسات حاضر نبود بعدش رفتم بيمارستان و به خاله سر زدم خدا روشكر خوب بود مرسي ماماني كه براي خاله دعا كردي مامان قربون اون دستاو لباي كوچولوت بره عصر حسين اينا رفتن ماماني مرسي كه پوتيناتو دادي به حسين آخه تو يكي ديگه هم داشتي وقتي وسيله اي داريم كه ازش ممكنه استفاده نكنيم يا كم استفاده كنيم خيلي خوبه كه اونو به ديگران بديم كه بيشتر بهش نياز دارن پسرم بخشيدن به ديگران يكي از اون راههايي كه ما رو خوشحال ميكنه مثل مهربوني و كمك به ديگران اين كارا باعث خو...
21 شهريور 1390

نامه بيست و پنجم (اولين جاده چالوس هوراد)

سلام به خوشگل ترين و دوست داشتني ترين پسر دنيا البته از ديد مامانش خوشگل مامان ديروز حسابي كيف كرديا واي واي واي تازه شنيدم كه لپ حسينم گرفتي و حسابي كشيدي داري شيطون بلايي ميكنيا ماماني حسينو دوستشش داريم البته ميدونم مي خواستي نازش كني چكار كني نوازشت اين جوريه ديگه خاله ديروز حسابي هواتو داشتا بردت تو ماشينشونو اصرار كه بياين بريم جاده چالوس ماماني هم كه حسابي خسته بود هي مي گفت نه اما از اونور هوراد خان تشريف برده بودن تو ماشينو پايين نمي يومدن قربونت برم با با عمو اصغر چه حالي مي كنيا خيليييييييي دوست داره خلاصه ماماني هم مجبور شد با بابايي تماس بگيره و بعد از جلسات كارشناسي راه افتاديم به سمت جاده چالوس البته با حسين اينا و با...
20 شهريور 1390

نامه بيست و چهارم(رشد)

وايييييييييييييي ماماني نميدوني چقدر نوشته بودم اما نميدونم چه مشكلي پدا كرد كه الان نگاه كردم ديدم ثبت نشده كلي حالم گرفته شد مجبورم الان خلاصه بگم توي چند روز گذشته تو تغييرات رشدي قابل ملاحظه اي كردي خدارو شكر 5 شنبه كه با خاله بيرون رفته بوديم وقتي از دور بابا رو ديدي داد مي زدي بابا بابا وقتي مامان بزرگ برامون غذا اورد هي مي گفتي به به به چهار دست و پا همه خونه رو طي مي كني و علاقه خاصي به كشيدن صندلي ها داري جمعه تولد خاله حمي كلي با اميد و حسين توپ بازي كردي شب كه خونه خاله اينا بوديم توي حياط خوشگلشون كلي عكس گرفتيم اما دريغ از اينكه گل پسر يه نيم نگاهي بندازه چون همش حواسش به اطراف بود و كيف مي كرد كم...
19 شهريور 1390

نامه بيست و دوم چهاردست وپا رفتن

مامان الهيييييييييي قربونت بره كه بالاخره 4 دست و پا رفتي ديشب سفره شامو انداخته بوديم كه آقا پسر گل چهار دست و پا اومد طرف سفره واي كه چه ذوقي كرده بودم از خوشحالي داد كشيدم و بابايي با نصفه ريش(در حال اصلاح ريش) دوييد بيرون و دوتايي كلي كيف كرديم خدايا شكرت قربون گل پسر برم ديروز با بابايي و دايي كوچيكه اومدن دنبال مامان واي عزيزم با لباس تو خونه اونم از نوع غذا مالي شده تازه بابايي برا شكلاتم خريده بودو لباستو حسابي گل گل كرده بود  وقتي منو ديدي شروع كردي خن ديدن و دست و پا زدن بغلت كردم و گفتم بدويين تا كسي نديده بريم خونه اما همكاراي مامان كه تو رو در حين آب بازي و خنده ديده بودن گفتن ااا اين بچه توئئئه بعد اومدن دورتو كل...
15 شهريور 1390

امه بیست و دوم(اومدن بابايي)

سلام قند عسل مامان حبه انگور بابا و بته عدس مامان بزرگ الان زنگ زدم به مامان بزرگ صداي قشنگتو از پشت گوشي شنيدم قربون صدات برم بابايي هم الان خونس اين هفته كيف كن كه بابايي هست كاش منم پيشتون بودم الان داشتم پستاي قبليو ميخوندم ياد خاطراتمون افتادم عسل مامان ماشالله بزرگ شدي 6 تا دندون داري و داري سعي ميكني روي پات وايس هرچند هنوز 4 دست و پا راه نميري دكتر ميگي به احتمال زياد يه دفعه پاشه وايسه و راه بره ميگه خيلي از بچه ها اينجورين موهاي خوشگل و لختتم بلند شده ماماني ميخواد ببره موهاتو آلماني بزنه اما بابايي نميذاره هرچند كه توي همين هفته اينكارو ميكنم چون زمستون نميشه موهاتو كوتاه كرد ديشب بابايي خيلي دير از ماموريت اومد تو هم گير د...
14 شهريور 1390

نامه بيست و يكم ( اومدن خاله و دايي كوچيكه)

  سلام و صد سلام به گل پسر مامان ديروز خاله اينا اومدن و عصر اومدن پيش قند عسل اما حيف كه كوچولوي ما با ديدن دايي كوچيكه غريبي ميكنه شروع ميكنه به غرغر كردن امروزم شنيدم كه فراتر رفته و زده زير گريه آخه كوچولوي من دايي كوچيكه كه اينقدر دوست دارههههههههه حالا خوبه با ديدن خاله غريبي نميكني آخه خاله ديروز يك ساعتي توي پارك حسابي گل پسرو اين ور اون ور برد ديشب حسابي تو پارك بهت خوش گذشتا عسل مامان و بابا هرچند جاي بابايي خيلي خيلي خالي بود تو توي ماشين وقتي دايي كوچيكه داشت رانندگي ميكرد هي نگاش ميكردي اما اصلا سراغ فرمون نمي رفتي اگه بابابيي بود از همون اول آويزون فرمون ميشدي كه بگيريش قربون پسر رانندم برم امروز بابايي مي ياد ...
13 شهريور 1390