هورادهوراد، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

هوراد جوانمرد نیک

نامه شانزدهم(پارك)

گل گندم گل محمدي مامان و بابا قربونت برم مامان امروز يه كم حالت تهوع داره به بابا كه گفتم الان زنگ زده مميگه تو راهم دارم مي يام پيشت راضي نبودم بابايي تو زحمت بيفته فكر كنم فلافل ديشب كار خودشو كرد آخه ديشب رفتيم پارك و فلافل خورديم خوشگل مامانم خورد قربونش برم اما همشو همونجا استفراغ كرد ولي خودمونيم چه هوايي بودا هرچند ما مجبور شديم براي اينكه بته عدس سرما نخوره سوار ماشين بشيم و راهي خونه و البته بابايي يه توپ خوشگل نوراني براي هوراد خريد كه حسابي كيف كنه ديشبم گل پسر تا ساعت 1 بيدار بود و همش سرك مي كشيد كه تلوزيون نگاه كنه الان به مامان بزرگ زنگ زدم گفت هوراد چيزي نمي خوره و همش داره از سر و كولم بالا مي ره قربونت برم  راستي ...
7 شهريور 1390

نامه هجدهم(بارون)

از ساعت 2 ديشب بارون خوشگلي داره مي ياد  و همچنان هم داره مي باره خدا رو شكر     عسل صبح زود بيدار شد همينكه گذاشتم تو تختت بيدار شدي شروع كردي با اسباب بازيات بازي كردن مامان بزرگ كه اومد كلاه بافتني رو سر گل پسر كرديم واي كه چقدر ناز شدي چشماي گردت زده بود بيرون قربون چشمات برم بلاي پله ها وقتي دادمت بغل مامان بزرگ يه گريه كوچولو كردي اصلا نميخواستي از من جدا بشي نميدوني چقدر برام سخت بود يه كم پشت پنجره مامان بزرگ وايسادمو از اونجا نگات كردم خيلي خيلي دوست دارمممممم ...
7 شهريور 1390

نامه هفدهم(عكاسي)

واي خدااااا قربون پسرم برم ديروز رفتيم عكاسي پسر خوشگلم توي يه صندوق وايساد و عكس گرفت عكساي خيلي فوق العاده اي شد خدارو هزار مرتبه شكر كه از ديدن پسرمون اينقدر لذت مي بريم خيلي خيلي كيف كرديم خدا كنه زودتر چاپ بشه دل من و بابا تاپ تاپ ميكنه كه زودتر ببينيمشون عزيزم اين روزا خيلي به مي مي وابسته شدي شبا 2 ساعت فقط بايد مي مي بخوري تا خوابت ببره ببخش عزيزم اگه مامان بعضي وقتا كم  مي ياره ...
7 شهريور 1390

نامه بيستم(بدرقه عمه شبنم)

چهارشنبه روز عيد شد ماماني هورادو گذاشت پيش بابايي و رفت نماز عيد فطر جات خالي پسرم خيلي خوب بود خدارو شكر ماماني كه امسالم مثل پارسال شرمندس چون روزه نگرفته اما خدارو شكر كه به نماز رسيدم بعدش اماده شديم و راهي خونه مامان بزرگ اخه ساعت 2 شب عمه پرواز داشت بين راه عمو و زن عمو رو هم سوار كرديم دستشون درد نكنه براي هوراد خوشگل يه آبنبات و يه هليكوپتر خريدن وقتي رسيديم خونه مامان بزرگ ‘شهاب اينا هم اونجا بودن شب بابايي و عمو علي و عمه شقايق‘ عمه شبنمو بردن فرودگاه   ديروز خاله اينا اومدن و ما رو بردن بيرون خيلي خوب بود رفتيم يه اسباب بازي فروشي و تورو سوار ماشين شارژي كرديم كلي كيف كرده بودي عزيزم راستي يادم...
4 شهريور 1390

نامه پانزدهم

ديوز عمو آرش اومد پيش هوراد كوچولو يه كم نگاش كردي و بعد باهاش صميمي شدي قربون پسر مهربونم برم عمو مي گفت فهيمه جون هم دلش خيلي برات تنگ شده كاش دوتايي اومده بودن پيشمون هفته بعد حتما يه برنامه پارك ميذاريم كه تو هم حسابي با عمو و زن عمو بازي كني و لذت ببري . اون عكس خوشگل آتليه رو هم داديم به عمو كه به زن عمو هم نشون بده آخه خيلي دوست دارن. امروز دوباره خاله اومده پيشت آخه مامان بزرگ هنوز خوب خوب نشده صبح بيدار شده بودي و رفتي تو ماشين عمو حاضر نبودي پياده بشي خداروشكر همه فاميل اينقدر دوست دارن پسر خوشگلم اينكه ديگران آدمو دوست داشته باشن خيلي ارزش داره اميدوارم هميشه هميشه براي ديگران دوست داشتني باشي و خودتم ديگرانو دوست داشته...
2 شهريور 1390

نامه چهاردهم

سلام به گل پسر مامان قربون اون نگاه كردنت برم دلم برات حسابي تنگ شده دلم نمي يومد ازت جدا بشم صبح خاله اومد كه پيشت بمونه اخه مامان بزرگ دوست داشتني سرماخورده خدا كنه پيش خاله غريبي نكني. ديشب خونه خاله اينا بوديم تو با اينكه حالت خوب نبود و سرما خورده بودي اما خيلي خيلي خوششحال بودي خدارو شكر كه به قندعسل مامان خوش گذشته عزيزيم مامانو ببخش كه سرماخوردگيشو به تو هم داد خيلي سعي كردم كه نگيري اما نشد ديروز كه سرفه ميكردي جيگرم كباب مي شد خدارو شكر كه بهتري اين هفته همش با سرماخوردگيه مامان و بابا گذشت ابشائلله كه از اين به بعد سلامتي و خوشحالي باشه ديشب تولد نانا هم بود اما بخاطر 21 ام جشني نگرفتيم نانا از كادويي كه بهش داديم خيلي خوشش...
1 شهريور 1390

نامه سيزدهم(سرماخوردگي خانوادگي)

گل پسر مامان سرماخورده تقصير مامانيه كه ويروسو به بچم داد ببخشيد خوشگلم نميخواستم تو هم مريض بشي اما چيكار كنم كه حالم خيلي بد بود و تو هم همش مي خواستي شير بخوري و منو ول نمي كردي البته خدارو شكر سرماخوردگيت شديد نيست همون 4شنبه سريع با بابايي برديمت پيش دكتر الان كه خيلي خيلي بهتري اما بابايي و مامان بزرگ هم سرماخوردن الان پيش مامان بزرگي  اما بابايي الان زود مي ياد پيشت . پسرم تو خيلي صبوري ميدوني صبر يكي از صفتاي آدماي خوبه اميدوارم خداوند از اين صفتاي خوب خيلي خيلي بهت بده ديشب اولين شب قدرت بود كوچولوي من براي مامان و بابا و همه و همه دعا كن و براي خودت ايشءلله كه خداوند به سلامتيت عمرت وتك تك لحظه هاي زندگيت بركت و معرفت بده ...
29 مرداد 1390

نامه دوازدهم ورود به 10 ماهگي

هوراد ديروز 24 وارد 10 ماهگي شد تولد پايان ٩ ماهگيت و شروع 10 ماهگيت مبارك عزيزم ماماني ديروز سرماخورده بود و پيش گل پسر موند هرچند هوراد هم خوشحاليشو با يه گاز حسابي از بازوي ماماني ابراز كرد و اشك ماماني رو حسابي حسابي در آورد امروز صبح رفتيم مركز بهداشت و قد وزن هورادو گرفتيم 600/9 و قد فكر كنم گفت 80 حالال بايد خودم برم دقيق تر بگيرم قربون پسر خوشگل خوش خندم برم يه ني ني اونجا بود كه واكسن زده بود و گريه مي كرد هوراد خوشگل كلي بهش خنديد و مي خواست بغلش كنه همه مي گفتن چه پسر مهربون و خوش تيپي هزار ماشالله مامان به قربونت بره امروز جدا شدن ازت خيلي خيلي سخت بود هرچند ميدونم مامان بزرگ خيلي خيلي دوست دااره تولدت 10 ماهگيت مب...
25 مرداد 1390

نامه يازدهم(تلاش براي 4دست و پا)

گل پسر ديروز تلاش زيادي براي 4 دست و پا رفتن كرد مطمئنم به زودي 4 دست و پا به اميد خدا راه مي افتي تا الان قلت ميخوري و خودتو مي كشيدي من وبابايي كلي كيف كرديم مامان امروز سرما خورده حالش خوب نيست فردا هم نميتونم بيام سر كار خدا كنه هوراد خوشگلم مريض نشه خيلي خيلي دوست داريم
23 مرداد 1390

نامه دهم

صبح هورادو سوار كالسكه كرد و همراه مامان بزرگ راهي خريد براي مراسم افطار شب شدن خان باشتين هم سوار جمبوجتشون كلي كيف كردن قربون اون نشستنت تو كالسكه برم پسر خوشگلم خيلي خسته شد چون تا عصر كه بابايي اومد مامان همش داشت كار ميكرد و هوراد هي غر ميزد بابايي كه اومد هورادو يه حموم حسلبي داد بعد خاله اومد و اوضاع بهتر شد افطار كه همه اومدن خوشمل پسر يه كم غرغر كرد اما بعدش بهتر شدو با اميد توپ بازي حسابي كردن و اين بين هم مامان بزرگ و بابابزرگ حسابي تغذيه اش كردن. بعدازظهرا كه ميشه هي هي غرغر ميكني من و بابايي فهميديم چي ميخواي براي همينم ديروز عصر گذاشتيمت تو كالسكه و راهي خيابون شديم بدجوري عادت كردي عصرا بري بيرون اگه يه روز نبريمت خيلي اذيت ...
22 مرداد 1390